عبدالله مستوفى
113
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
خود از راه مفهوم مخالف ، به آن اشاره كردهايد ميخواهيد بفرمائيد ، افراد ملت به سعادت حقيقى مملكت بىعلاقه بوده ، داراى اغراض جاهلانه و حسيات عوام فريبانه هستند ، و مبناى حكم و تصديق آنها جنون و سفاهت ، و مستور داشتن حقيقت است ، در اين صورت بشما ميگوئيم بموجب قانون اساسى حكومت اين مملكت ملى است . شما هم از طرف حضرت آدم على نبينا و آله و عليه السلام ، وصيتى قبول نكردهايد كه تكليف شرعى و وظيفهء وجدانى شما باعث اينهمه اصرار و ابرام باشد . وقتى كه افراد نميخواهند مملكت آنها بسعادت حقيقى ؛ يعنى استعمار انگليس نايل آيد ، شما را چه واداشته است آنقدر بسروسينه بزنيد و يخهدرانى بكنيد ؟ « 1 » آقاى رئيس الوزراء ! منكرين اين قرارداد يعنى عموم مردم اين مملكت را از محيط سياست دور ، و بحقايق و وضعيات غيرآشنا و تمام آنها را جاهل و مغرض و هنگامهطلب و كلاش و مفتخور ميدانيد ؛ بروزنامهجات ساير ملل و رسالهها و مقالات بزرگان عالم حتى بعضى از انگليسها رجوع نموده ، ملاحظه فرمائيد آنها چه مينويسند و چه مضارى از اين قرارداد براى ايران ثابت مينمايند . آيا برحسب اتفاق ميخواهيد ويلسن رئيس جمهورى امريكا را هم جزو كلاشها و مفتخورها و جاهل و مغرض و از محيط سياست دور وانمود فرمائيد ؟ آقاى رئيس الوزراء ! در سلطنت مشروطه و حكومت ملى ، براى يكنفر رئيس الوزراء فقط « اعتماد بنفس و اتكاء بوجدان و حقيقت » و تنها « هدايت عقل و نيروى آن اندازه قوت و توانائى كه باريتعالى ، جل اسمه به آن بندهء ضعيف عطا فرموده است » كافى نخواهد بود كه اقدام به همچو امر خطيرى بنمايد . زيرا بر فرض اينكه بافكار داخله و خارجه اهميتى نداده ، و شما يكنفر را عاقلترين مردم تصور كنيم ، تازه قانون اساسى بشما اجازهء عقد يك چنين قراردادى را نميدهد . ما ذيلا مواد قانون اساسى را كه صريحا اختيار بستن اين قبيل قراردادها را از هركس ، ولو پادشاه مملكت سلب كرده است ، بخاطر شما ميآوريم . « اصل بيست و دوم - مواردى كه قسمتى از عايدات يا دارائى دولت و مملكت منتقل يا فروخته مىشود ، يا تغييرى در حدود و ثغور مملكت لزوم پيدا مىكند ، بتصويب مجلس شورايملى خواهد بود » « اصل بيست و سوم - بدون تصويب مجلس شوراى ملى امتياز تشكيل كمپانى و شركت هاى عمومى ، از هر قبيل و بهر عنوان ، از طرف دولت داده نخواهد شد . »
--> ( 1 ) - بسروسينه زدن و يخه درانى كردن كنايه از افراط در اظهار دلسوختگى و تظاهر در هواخواهى و هوادارى از كسى و كارى است و مورد استعمال اين كنايه نيز در مواقعى است كه آن شخص يا آن كار لايق اينقدر از هواخواهى نباشد ، يا اينكه از اين شخص اينقدر تظاهر در هواخواهى بىوجه باشد . خوانندهء عزيز توجه دارد كه اين كنايه از مجالس ختم و ترحيم زنانه كه كس و كار متوفى در عزادارى اغراق ميكنند بيرون آمده است .